پروانه ای در مشت
یک پروانه توی مشتش گرفته بود . دور دست را نگاه می کرد . پسر ایستاده بود و چشم در چشم های او دوخته بود . انگار دلش میخواست لج کند . ته ذهنش سالهای دور را مرور می کرد : وقتی پسرک سمتش می دوید و برق چشمهایش می گفت که مشتش را باز کند ، یک پروانه کوچک گرفته است ، بعد داد می زد : « بابا ، ببین پروانه گرفتم . » ... پیرمرد مشت بسته اش را نگاه کرد و پسر را که انگار قدش کوتاهتر می شد . یادش آمد پسرک قد می کشید و دنبال پروانه ها می دوید و هر قدر بزرگتر می شد ، پروانه های توی مشتش بزرگتر می شدند . هوای دلش شبیه هوای آسمان بود . آب که بالا تر می آمد ، قد پسر کوتاهتر می شد. فریاد زد : « پسرم ! » پسرک که انگار لج کرده بود ، رویش را برگرداند . پیرمرد بغض کرد میخواست بگوید : « مگه هیچ وقت شد داد بزنی بابا پروانه گرفتم ، من جوابت رو ندم ؟! » اما نباید می گفت . نباید بغض می کرد. پیامبر بود . باید دعا می کرد ، زمزمه می کرد : « اللهی رضأ برضائک » ... بغض ، زمزمه اش را لرزاند. این « اللهی رضأ برضائک » با همه آنهایی که تا امروز گفته بود فرق داشت . راضی بود به رضای خدا که پیش چشمهای بارانی اش ، آب بالاتر بیاید و قد پسرش کوتاهتر شود . داد زد : « بابا برات پروانه گرفتم » نگاه کرد ، قد آب بلندتر از پسرش شده بود . مشتش را باز کرد ، پروانه مرده بود . یادش آمد که از هر موجود زنده ای فقط باید یک جفت با خودش ببرد . نگذاشت اشکهایش بریزد . پروانه را میان باد و باران و موج رها کرد . نگاه را از جایی که پسرش ناپدید شد رو به آسمان گرفت : « و الیک یارب نصبتُ وجهی » رو به سوی درگاه تو می نگرم پروردگار من . باران صورت نوح ( ع ) را خیس کرده بود . کسی چه می دانست گریه می کند یا باد شانه هایش را می لرزاند . . .
منبع : هفته نامه 40چراغ

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت توسط من
|
