مترسک
مترسک
شايد آخر يه روز ديوونه بشم و برم وسط جاليز بايستم درست مثل يه مترسک
اينطوري شايد دوستي گنجشکها را بخرم شايد هم ...دشمنيشان را
ميداني چيست ؟؟؟آنها از نگاه مترسک ها نمي ترسند. آري فکر خوبي است.
يک روز مي روم و ميان يک دنيا گل مي ايستم تا با گنجشکها دوست شوم
چه آسوده خاطر ، دستهايت را 180 درجه مي گشايي و نفسهاي عميق مي کشي
چقدر لذت بخش است..گنجشکها از راه مي رسند يکي يکي دوتا دوتا
دسته دسته دورت مي چرخند . روي بازوها و دستانت و کلاهت مي نشينند
پس از مدتي نوک زدن ، موهايت را پريشان مي کنند .
خورشيد با نورش به تو نشاط مي بخشد
باران غمهايت را مي شويد و باد نوازشت مي کند گلها به تو مي نگرند
و تو به آنها لبخند مي زني به گلها به خورشيد به باران
به باد به ابر به ماه و ....آري تو به همه لبخند مي زني.
با اين اوصاف دوست داري يه مترسک باشي ؟؟؟
زندگي خوبي داره نه ؟؟
اين داستان ادامه دارد.....
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت توسط من
|


